تبليغاتX
¸¸.•*´ به نام يگانه معلم هستي ¸¸.•*´







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





به نام خالق زیبایی ها

 

سال اول راهنمايي:

درسال اول راهنمايي تحصيل مي كردم.

در مدرسه اي كه تازه واردبودم وكسي را نمي شناختم . . .

سال اول معلم علوممان خانم فصيحي بود. خانم خوبي بود. خوب درس مي داد.

ولي من يك نمره ي كامل  هم توي امتحانات كتبي  از هر فصل از او نداشتم!

يادم مياد كه يكبار  75/14 از 15 شده بودم ، حتي 25/0 را هم نمي داد و اشكالات ريز ريز مي گرفت.

من يكبار ازش پرسيدم كه چرا ازم نمره كم مي كنيد در صورتي كه من مفهوم را مي رسانم؟؟!!

و اوهم در جواب به من گفت : مي خواهم دقيق تر بشي..... !!

من هم كلا از او خوشم مي اومد ......

 

خانم عزيززاده را كمتر ديده بودم  اون هم گاهي اوقات توي راهرو!

اصلا او را نمي شناختم . حتي نمي دانستم معلم چه درسي است ؟!

 

كلاس اول راهنمايي در مجموع سه كلاس را تشكيل مي داد. من در كلاس 3/1 بودم و خانم عزيززاده معلم علوم كلاس 2/1 بودند.

 

يادم مياد ترم اول بود معلم دينيمان (خانم مرادي) بنا به دلايلي كه فكر مي كنم سفر حج بود نتوانسته بود به مدرسه بيايد و برگه هاي ما را تصحيح كند.

خانم عزيززاده ورق هاي امتحاني كلاس ما را در حياط مدرسه به بچه ها مي دادند و فكر مي كنم خودشان صحيح كرده بودند و من با تعجب فراوان نمره ي 25/18 را ديدم. در صورتي كه مي دانستم حق من بيست بود!

 خلاصه خيلي ازش بدم اومد....... !!!

 كمي هم اعتراض كردم ولي فايده اي نداشت !

 

 

بالاخره ترم دوم شروع شد .

امتحان علوم داشتيم و من هم خوب خونده بودم و خانم عزيززاده به هر كلاس مي آمدند تا اشكالات را رفع كنند.

خانم مهرباني بود. به راحتي اضطراب سر امتحان را رفع مي كرد.

من هم ازش سوال كردم كه آخرين سوال كه فكر كنم مربوط به سلول و ويروس و اين چيزا بود درسته يا نه ؟  او هم در پاسخ به من گفت: آره

 

سال اول فقط به همين مكالمات محدود بود. آخه به خاطر اينكه اصلا باهاش كلاس نداشتيم؟؟!!

 

فقط يكبار اومد سركلاسمان به جاي خانم فصيحي كه مدرسه نيومده بود.

هميــــــــــــــــــــــــــــن!!!!

 

سال دوم راهنمايي:

سال تحصيلي جديد آغاز شد و من خدا خدا مي كردم كه معلم علوممان خانم فصيحي باشد!

اوايل كه درس علوم داشتيم خانم فصيحي سر كلاسمان حاضر مي شد. ديگه مطمئن بودم كه معلم علوممان  خانم فصيحي خواهد بود . . .

يكبار هم خانم عزيززاده سر كلاسمان آمد و گفت : صد در صد معلمتان خانم فصيحي است.

چون چندين جلسه او سرمان آمده بود و اين حرف خوش حاليم را از بابت اينكه خانم فصيحي معلممان خواهد بود تشديد مي كرد!!!

 

خانه ي ما در محدوده ي مدرسه او نبود به همين دليل توسط يكي از آشنايانمان  خانم اسكندري كه كتابدار مدرسه بود توانستم در مدرسه ثبت نام كنم. به همين دليل كل سال اول و اوايل سال دوم راهنمايي موقع برگشتن ازمدرسه با خانم اسكندري همراه مي شدم.او اغلب اوقات با معلمان ديگركه ماشين داشتند مي رفت.

حتي يكبارهم سوارماشين خانم عزيززاده كه 206 خوش رنگي داشت شدم .

(البته نفهميد كي سوار شده!)

 

يكروز همراه خانم اسكندري سوار ماشين خانم رادفخر كه دبير عربي بود كه خانم خوبي هم بود ، شدم.

خانم فصيحي كه كنار دست  راننده كه خانم رادفخر بود نشسته بود و رو به من گفت: من امسال معلم علومتان نيستم!     خيلي حالم گرفته شد و ناراحت شدم!!!!

خانم عزيززاده رسما معلم علوممان شدند و من هم كمي ازش بدم مي اومد!!!!!!!!!!!!

اما ته قلبم دوسش داشتم!

من رديف وسط نيمكت اول مي نشستم. كمي گذشت و من ازش خوشم اومد.

دوشنبه ها زنگ اول و چهارشنبه ها زنگ آخر  با خانم عزيززاده كار داشتيم.

 

دوشنبه بود زنگ اول علوم داشتيم . زنگ دوم هم زبان داشتيم.

خوب يادمه كه خانم عزيززاده دوشنبه ها فقط زنگ اول در مدرسه بودند . . . .

اون روز خانم رفيعي  معلم زبان به مدرسه نيامده بود و در كمال تعجب خانم عزيززاده وارد كلاسمان شدند و چندي پس از ورودشان شروع كردن به گفتن املا زبان. آخه قرار براين بود كه خانم رفيعي امتحان بگيرند و من هم چند روزي بود كه ميز اول رديف كنار پنجره مي نشستم!!!

خانم عزيززاده شروع كردند به ديكته گفتن و من باز هم درا ثر بي دقتي  a  اضافي گذاشتم!!!

خانم عزيززاده تا برگه ام را ديدند انگشتشان را كنار حرف  

a  گذاشتند و من هم اشكالم را فهميدم  و پاك كردم.

 

 

در كل سعي كردند من نمره ام را 20 شوم اما نشد . . .

آخه بازم بي دقتي داشتم! كلمه  Picture  به جاي حرف

u   ،  y   گذاشته بودم!!!!!!!

 

 

خلاصه  19  شدم!

ولي عجب روزي  بود . . .. . .. . ..

 

نزديك امتحانات ترم اول بود كه خانم رفيعي معلم زبان به ما گفتند كه عده اي از همكاران از جمله        خانم عزيززاده عازم سفر حج واجب هستند .

كمي بعد در كلاس خانم عزيززاده ، بچه ها اين موضوع را گفتند و و خانم عزيززاده در كمال ناباوري تكذيب كردند و جلسه ي بعد آدرس وبلاگي را روي تخته نوشتند و گفتند بريد و ببينيد.

در حقيقت ديگه خانم عزيززاده را نمي ديديم تا يك ماه ديگه .....

من هم از وبلاگشون ديدن كردم و كلي نظر دادم ..............

 

 تا حالا معلـــــــم به اين مدرني ديده بوديــــــد !!!

 

 

 

در وبلاگشون رسما از بچه ها خداحافظي كرده بودند و قيد كرده بودند با دبير جديد همكاري كنيم .....

من هم به اين فكر افتادم تا با كمك بچه ها همگي پول جمع كنيم و يك هديه ي نا قابل تهيه كنيم. من هم پس دوندگي هاي بسيار و جمع كردن پول به كمك بچه ها دو مجسمه خريديم و در اولين جلسه كه با خانم عزيززاده كار داشتيم از طرف خودم و بچه ها به او هديه را همراه يك كارت پستال داديم.

 

پس از مدتي خانم عزيززاده وبلاگش را هنوز حذف نكرده بود و من در دو سري 2 مطلب عاشقانه را برايش در نظرات وبش تايپ كردم.

نام نويسنده را هم نوشتم :  (( يكي از شاگرد هايتان ))

 

ديگه واقعا خيلي دوسش داشتم.

روز معلم بهش گفتم كه خانم حتما نظرات وبلاگتان را چك كنيد. آخه براش روز معلم يك متن قشنگي را كه گلچيني از متني كه امسال در وبلاگم گذاشتم ، تايپ كرده بودم. خوشش اومد.

خانم عزيززاده آخراي سال به هر كدام از بچه ها يك جفت گيره ي سر دادند و من هم هنوز

 آنرا نگه داشته ام.

 

سال سوم راهنمايي:

اوايل سال تحصيلي جديد بود و من خوش حال از اينكه با همه ي دوستام توي يك كلاس افتاده بوديم : 3/3

به نديدن خانم عزيززاده عادت كرده بودم و بهش وابسته نشده بودم!

فكر كنم كه دومين روز از مدرسه ها بود كه من خانم عزيززاده را از پشت پنجره ي دفتر مدرسه ديدم!

با خودم گفتم: مهم نيست معلم علوممان باشد يا نه !!! نمي دانم چرا اين را در دل خودم گفتم!!!

 

آنروز اولين جلسه بود كه علوم داشتيم و خانم عزيززاده وارد كلاس شدند. خيلي خوش حال شدم!!!

يكي يكي اسم هايمان را مي پرسيد تا اينكه نوبت به من رسيد .

من ديگه ميز اول نمي نشستم! شيطون تر شده بودم و با بقيه دوستام سه ميز آخر رديف كنار پنجره را برگزيديم!!!!

گفتم: فاطمه ......  

در همين حين نگاهي به من انداخت و گفت چشمت چي شده ؟!!!

من هم گفتم هي چي خانم! (آخه چيزي نشده بود!!!!)  نمي دونم چي ديده بود!!!!!!!!!!!!

 

 

ادامه  دارد ....

 


[+] نوشته شده توسط * (`'•.¸ღ فاطمه س ღ¸.• '´)* در 19:6 | |







سلااااااام

 سلام به همه دوستاي گلم كه منو تنها نمي ذارن

امتحانام شروع شده نمي تونم خيلي بهتون سر بزنم(ببخشيد)

اين قدر درس خوندم كه مخم داغ كرده اساسي

خيلي وقته آپ نكردم....

تو اين مدت كلي اتفاق تلخ و شيـــــــــريـــــن افتاده ......

 

معلم عزيزم وبلاگم رو ديد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كارنامه و وبلاگ

 

 

فكر مي كنم سه شنبه بود. بابام اومده بود مدرسه تا كارنامه ميان ترم دومم را بگيره!

گرفت و داد بهم . نمره هام خوب بود.

نگاهم به نمره ي علومم افتاد و نمره  19  را ديدم در صورتي كه 25/19  شده بودم.

سه شنبه ها فقط زنگ اول با كلاس 4/1 كار داره! منم وقتي خواست بره سر كلاس بهش گفتم:

ببخشيد خانم. برگشت و گفت: وبلاگت رو ديدم ، خيلي خوشم اومد ولي از آهنگش خوشم نيومد!

و خواست بره تو كلاس. اصلا مجال نداد من حرفم رو بزنم!!

بعد گفتم ببخشيد خانم، توي كارنامه ام 19 وارد كرده بوديد ولي ما  25/19  شدم!!

گفت: شايد مي خواستم گردش كنم!

گفتم: گرد مي كنيد كم مي كنيد؟؟؟!!!

چيزي نگفت و رفت!

 

داشتم حرفش رو كه در مورد وبلاگم زده بود توي ذهنم دوره مي كرد.

گفته بود از آهنگش خوشم نيومد ولي من آخرش شنيدم!!!!!

خلاصه با خودم گفتم مگه آخرش چي نوشته بودم كه بهش برخورده ؟!؟!!

توي وبم آخرش نوشته بودم:

معلم عزيزم مايل به دادن اين نيم نمره به من نبود اما چون بقيه نمراتم را 20 شده بودم مجبور شد بهم بده!!!!

با خودم گفتم شايد از اين ناراحت شده باشه!!!

فرداش كه چهارشنبه بود زنگ آخر خورد و من سريع رفتم پيش معلمم و گفتم خانم ديروز گفتيد وبلاگم رو ديديد و .....

گفت: آره . از آهنگش خوشم نيومد. ترجيح دادم موسيقي بي كلام باشه تا گوش بدم!

آخه موزيك علي زارع رو گذاشته بودم!!!

منم كه اشتباه شنيده بودم تازه فهميدم چي گفته بود!!!!!!!

گفتم: مرسي كه ديديد!

سرش را تكان داد و من رفتم!

 

 

 

.¸¸.*  اردو و عكس *.¸¸.

 

روز دوشنبه بود و قرار بود كه از طرف مدرسه به اردو بريم.

آن هم ارتفاعات شهيد محلاتي.

من روز قبلش يعني يكشنبه كلي دعا كردم كه معلمم هم با ما به اردو بياد.

خلاصه اومد . خيلي خوش حال شدم.

رسيديم به جاي معين شده.

كلي تاب بازي كرديم و خنديديم.

من كه خيلي خواهان عكس انداختن با خانم عزيززاده بودم اما نشد كه توي طبيعت محلاتي عكس بياندازيم.

خلاصه رفتيم مدرسه و من به دوستام گفتم بريم پيش خانم حسيني فر و ازش بخوايم از ما و معلما عكس بندازه.

خانم عزيززاده و عليشاهي اومدن تا با ما عكس بندازن.

خانم حسيني فر هم اومد . در همين حين دوستم ريحانه جلو خانم عزيززاده و حسيني فر گفت: سميعي و عزيززاده مي خوان باهم عكس بندازن!!!!!

من همين طور مونده بودم كه چه طوري روش شد نگه *خانم*؟!؟!

خانم عزيززاده ايستاد واسه عكس گرفتن.

در همين حين دوستم مائده به من لبخندي از روي شيطنت زد . چون پيش خانم عزيززاده ايستاده بودم!!!

منم حرصم گرفت و گفتم نيشت رو ببند !!!

در همين حال خانم عزيززاده يه لبخندي به من زد .

خانم حسيني فر  آمدند تا عكس بگيرند منم به خانم عزيززاده گفتم:

نميشه بدون چادر؟؟؟؟؟!!!!!!

خانم عزيززاده گفتند: نه اصلا همينشم....

خانم حسيني فر عكس را گرفتند و تمام شد.

 

 

 

 

 

چند وقتيه بالاخره كشف كردم كه چگونه با فتو شاپ عكس درست كنم!

وقتي تونستم خودم ياد بگيرم كلي عكس واسه معلمم طراحي كرده ام!!!

 

 

 

 

ايكاش اين دنيا دنياي فاني نبود ، ايكاش زندگي آدما تو اين دنيا پايان پذير نبود!!!

ايكاش مي تونستم براي هميشه به اون چشماي خيره كننده شما نگاه كنم !!!

ايكاش مي تونستم هزاران سال به حرفاتون گوش بدم !!!

ايكاش مي شد زمان به عقب برگرده تا  من بازم شما رو مقابلم ببينم !!!

ايكاش مي شد خاطراتم رو كه با شما دارم دوباره زنده كنم !!!

ايكاش اين سال تمام نمي شد و نمي تونستم از شما جدا بشم !!!

.

.

.

ايكاش هاي زيادي هستند كه دوست دارم همه اونا به وقوع به پيونده . . . اما . . . . .

 

 

همتون رو دوست دارم و از همتون ممنونم:

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط * (`'•.¸ღ فاطمه س ღ¸.• '´)* در 11:30 | |







¸.•*¸¸.•*´روز معلم ¸.•*¸¸.•*´

 

 

با كدامين زبان ، مي توان شان والاي تو را ستود .

با كدامين فكر مي توان شكوه تو را فهميد .

با كدامين قلم ، مي توان عظمت تو را بر روي كاغذ آورد .

با كدامين رنگ مي توان نقش تو را به تصوير كشيد .

 

براستي كه در عظمت شان والاي تو ، زبان قاصر از گفتن ، انديشه ناتوان از فهميدن و قلم شكسته از نوشتن است .

زيرا كلامت همان كلام خدا و شغلت به فرموده امام خميني (ره)  (معلم بزرگ انقلاب اسلامي) شغل انبياست و نقشت همان نقش انبياست .

بيانت چون آنان بيان حق و عدالت است و قلمت به وسعت قلم آنها و رنگ بسان آنها ، يكسره يكرنگي است تو باغباني را ماني به موسم پرورش گل ، كه چسان خون دل مي خورد و رنج مي برد تا گل ها را پرورش دهد .

اي آموزگار تو را به چه مانند كنم ؟

 

تو تمثيلي از عبادت و اخلاصي .

تو آن ستاره اي هستي كه در افق قلبم طلوع مي كني .

كلامت عطيه اي الهي است كه كهكشان وجود مرا ستاره باران مي كند و انديشه ام را در زلال صميميت و يكرنگي شستشو مي دهد .

 

اي باغبان معرفت اي معلم عزيز ! دوستت دارم .

 

تو در كلاس درس ، صداقت را زمزمه مي كني و در باغچه دل مشتاق دانش آموزان به دنبال گل لبخند مي گردي .

تو سبزاره وجود من را با نگاه هاي سرشار از طراوت ايمانت ، محافظت مي كني .

 

 

اي حديث بهاران !

 

تو به من الفباي زندگي ، عدالت و انسانيت را مي آموزي .

تو به من ياد داده اي كه چگونه ابر خستگي را به باران اميد مبدل كنم .

تو به من آموخته اي كه چگونه از طريق ترسيم نمودار ، اشتراك دست هاي به هم پيوسته را نمايش دهم .

 

تو كه درياي صبر و ايماني ! به من ياد داده اي كه چگونه آب ، باران و دريا را بنويسم .

تو كه از كوه استوارتري ! به من ياد داده اي كه چگونه در مسير زندگي استوار بمانم .

تو به من درس آزادي و آزادگي را آموختي و به من ياد دادي كه چگونه خود را از بند جهل و گمراهي نجات دهم و به سمت نور و روشنايي حركت كنم .

تو به من آموختي كه با توكل به خدا و صبر و استقامت در كارها ، فرد متعهد و متخصص براي آينده كشورم بشوم .

تو به من روش درست نگريستن و درست حركت كردن را آموختي .

تو به من درس خود سازي و خود باوري را ياد دادي .

تو به من ياد داده اي كه چگونه خوبي ها راجمع كنم و درتفريق بدي ها از وجودم بكوشم .

 

 

تو به من ياد داده اي كه چگونه آيين محمد(ص) ، عدل علي(ع) ، عفت فاطمه (س) ،  كرامت حسن (ع) ، سجده سجاد (ع) ، علم باقر (ع) ، صدق صادق (ع) ، كظم غيظ كاظم (ع) ، رضايت رضا (ع) ، جود جواد (ع) ، هدايت هادي (ع) ، صبر عسكري (ع) و انتظار مهدي (عج) را الگوي زندگي قرار دهم .

 

تو به من ياد داده اي كه به تزكيه نفس و تطهير انديشه بپردازم .

تو هم چون باران رحمت الهي هستي كه رويش جوانه هاي انديشه واعتقاد مرانويد مي دهي .

تو به من درس زندگي ، تعمق و انديشيدن در مفاهيم انساني و ديني را آموخته اي و به راستي كه شغل معلمي شغل انبياست و تو نيز از جانب خدا براي امر تعليم _ كه سر مشق همه انبياست _ انتخاب شده اي .

 

 

 

 

 

در گراميداشت روز معلم و روز شهادت استاد فرزانه ، شهيد مطهري پاكترين و صميمي ترين احساسات خود را به تو كه سرمشق و الگوي من هستي ، تقديم مي كنم و زحمات تو را سپاس مي گويم و در قالب صادقانه ترين كلام و از صميم جان مي گويم :

 

با هيچ ميزاني نمي توان ارزش تو را سنجيد و با هيچ متاعي نمي توان ايثار تو را قدر دانست پس شايسته آن است كه خدايت تو را پاداش دهد و نعمت و سلامت بخشايد و دانشت را افزون سازد و در جهان آخرت برايت اجر عظيم گذارد و رو سفيد گرداند تو را .

بهشت برين جايت باد اي معلم شايسته و با ايمان .

 

 

 

 

 

معلم عزيزم دوستت دارم 

 

 

 

 

 

مهر دل ما مدام تقدیم شما

عمری که شود به کام تقدیم شما

پیدا نشد آن هدیه که در شان شما است

یک باغ گل وسلام تقدیم شما

 

 

 

روز معلم مبارک باد

 

 

 

 

 

 

 

تمام اين ها را نوشتم براي اينكه به شما بگويم:

 

               كه با تمام وجود بهتون افتخار مي كنم.

 

كه چقدر متشخص هستيد.

من چقدر خوش بختم كه راهنماي بزرگي مثل شما را دارم!

 

يادتان هست چندين بار  تعدادي از آدم هاي كوتاه فكر سعي بر اين داشتند كه مرا ناراحت كنند اما شما با تمام وجودتون به من گوشزد كرديد كه" خودت و ارزش هايت را بشناس و هرگز به آنان توجه نكن."