|
سال اول راهنمايي:
درسال اول راهنمايي تحصيل مي كردم.
در مدرسه اي كه تازه واردبودم وكسي را نمي شناختم . . .
سال اول معلم علوممان خانم فصيحي بود. خانم خوبي بود. خوب درس مي داد.
ولي من يك نمره ي كامل هم توي امتحانات كتبي از هر فصل از او نداشتم!
يادم مياد كه يكبار 75/14 از 15 شده بودم ، حتي 25/0 را هم نمي داد و اشكالات ريز ريز مي گرفت.
من يكبار ازش پرسيدم كه چرا ازم نمره كم مي كنيد در صورتي كه من مفهوم را مي رسانم؟؟!!
و اوهم در جواب به من گفت : مي خواهم دقيق تر بشي..... !!
من هم كلا از او خوشم مي اومد ......
خانم عزيززاده را كمتر ديده بودم اون هم گاهي اوقات توي راهرو!
اصلا او را نمي شناختم . حتي نمي دانستم معلم چه درسي است ؟!
كلاس اول راهنمايي در مجموع سه كلاس را تشكيل مي داد. من در كلاس 3/1 بودم و خانم عزيززاده معلم علوم كلاس 2/1 بودند.
يادم مياد ترم اول بود معلم دينيمان (خانم مرادي) بنا به دلايلي كه فكر مي كنم سفر حج بود نتوانسته بود به مدرسه بيايد و برگه هاي ما را تصحيح كند.
خانم عزيززاده ورق هاي امتحاني كلاس ما را در حياط مدرسه به بچه ها مي دادند و فكر مي كنم خودشان صحيح كرده بودند و من با تعجب فراوان نمره ي 25/18 را ديدم. در صورتي كه مي دانستم حق من بيست بود!
خلاصه خيلي ازش بدم اومد....... !!!
كمي هم اعتراض كردم ولي فايده اي نداشت !
بالاخره ترم دوم شروع شد .
امتحان علوم داشتيم و من هم خوب خونده بودم و خانم عزيززاده به هر كلاس مي آمدند تا اشكالات را رفع كنند.
خانم مهرباني بود. به راحتي اضطراب سر امتحان را رفع مي كرد.
من هم ازش سوال كردم كه آخرين سوال كه فكر كنم مربوط به سلول و ويروس و اين چيزا بود درسته يا نه ؟ او هم در پاسخ به من گفت: آره
سال اول فقط به همين مكالمات محدود بود. آخه به خاطر اينكه اصلا باهاش كلاس نداشتيم؟؟!!
فقط يكبار اومد سركلاسمان به جاي خانم فصيحي كه مدرسه نيومده بود.
هميــــــــــــــــــــــــــــن!!!!
سال دوم راهنمايي:
سال تحصيلي جديد آغاز شد و من خدا خدا مي كردم كه معلم علوممان خانم فصيحي باشد!
اوايل كه درس علوم داشتيم خانم فصيحي سر كلاسمان حاضر مي شد. ديگه مطمئن بودم كه معلم علوممان خانم فصيحي خواهد بود . . .
يكبار هم خانم عزيززاده سر كلاسمان آمد و گفت : صد در صد معلمتان خانم فصيحي است.
چون چندين جلسه او سرمان آمده بود و اين حرف خوش حاليم را از بابت اينكه خانم فصيحي معلممان خواهد بود تشديد مي كرد!!!
خانه ي ما در محدوده ي مدرسه او نبود به همين دليل توسط يكي از آشنايانمان خانم اسكندري كه كتابدار مدرسه بود توانستم در مدرسه ثبت نام كنم. به همين دليل كل سال اول و اوايل سال دوم راهنمايي موقع برگشتن ازمدرسه با خانم اسكندري همراه مي شدم.او اغلب اوقات با معلمان ديگركه ماشين داشتند مي رفت.
حتي يكبارهم سوارماشين خانم عزيززاده كه 206 خوش رنگي داشت شدم .
(البته نفهميد كي سوار شده!)
يكروز همراه خانم اسكندري سوار ماشين خانم رادفخر كه دبير عربي بود كه خانم خوبي هم بود ، شدم.
خانم فصيحي كه كنار دست راننده كه خانم رادفخر بود نشسته بود و رو به من گفت: من امسال معلم علومتان نيستم! خيلي حالم گرفته شد و ناراحت شدم!!!!
خانم عزيززاده رسما معلم علوممان شدند و من هم كمي ازش بدم مي اومد!!!!!!!!!!!!
اما ته قلبم دوسش داشتم!
من رديف وسط نيمكت اول مي نشستم. كمي گذشت و من ازش خوشم اومد.
دوشنبه ها زنگ اول و چهارشنبه ها زنگ آخر با خانم عزيززاده كار داشتيم.
دوشنبه بود زنگ اول علوم داشتيم . زنگ دوم هم زبان داشتيم.
خوب يادمه كه خانم عزيززاده دوشنبه ها فقط زنگ اول در مدرسه بودند . . . .
اون روز خانم رفيعي معلم زبان به مدرسه نيامده بود و در كمال تعجب خانم عزيززاده وارد كلاسمان شدند و چندي پس از ورودشان شروع كردن به گفتن املا زبان. آخه قرار براين بود كه خانم رفيعي امتحان بگيرند و من هم چند روزي بود كه ميز اول رديف كنار پنجره مي نشستم!!!
خانم عزيززاده شروع كردند به ديكته گفتن و من باز هم درا ثر بي دقتي a اضافي گذاشتم!!!
خانم عزيززاده تا برگه ام را ديدند انگشتشان را كنار حرف
a گذاشتند و من هم اشكالم را فهميدم و پاك كردم.

در كل سعي كردند من نمره ام را 20 شوم اما نشد . . .
آخه بازم بي دقتي داشتم! كلمه Picture به جاي حرف
u ، y گذاشته بودم!!!!!!!

خلاصه 19 شدم!
ولي عجب روزي بود . . .. . .. . ..
نزديك امتحانات ترم اول بود كه خانم رفيعي معلم زبان به ما گفتند كه عده اي از همكاران از جمله خانم عزيززاده عازم سفر حج واجب هستند .
كمي بعد در كلاس خانم عزيززاده ، بچه ها اين موضوع را گفتند و و خانم عزيززاده در كمال ناباوري تكذيب كردند و جلسه ي بعد آدرس وبلاگي را روي تخته نوشتند و گفتند بريد و ببينيد.
در حقيقت ديگه خانم عزيززاده را نمي ديديم تا يك ماه ديگه .....
من هم از وبلاگشون ديدن كردم و كلي نظر دادم ..............
تا حالا معلـــــــم به اين مدرني ديده بوديــــــد !!! 

در وبلاگشون رسما از بچه ها خداحافظي كرده بودند و قيد كرده بودند با دبير جديد همكاري كنيم .....
من هم به اين فكر افتادم تا با كمك بچه ها همگي پول جمع كنيم و يك هديه ي نا قابل تهيه كنيم. من هم پس دوندگي هاي بسيار و جمع كردن پول به كمك بچه ها دو مجسمه خريديم و در اولين جلسه كه با خانم عزيززاده كار داشتيم از طرف خودم و بچه ها به او هديه را همراه يك كارت پستال داديم.
پس از مدتي خانم عزيززاده وبلاگش را هنوز حذف نكرده بود و من در دو سري 2 مطلب عاشقانه را برايش در نظرات وبش تايپ كردم.
نام نويسنده را هم نوشتم : (( يكي از شاگرد هايتان ))
ديگه واقعا خيلي دوسش داشتم.
روز معلم بهش گفتم كه خانم حتما نظرات وبلاگتان را چك كنيد. آخه براش روز معلم يك متن قشنگي را كه گلچيني از متني كه امسال در وبلاگم گذاشتم ، تايپ كرده بودم. خوشش اومد.
خانم عزيززاده آخراي سال به هر كدام از بچه ها يك جفت گيره ي سر دادند و من هم هنوز
آنرا نگه داشته ام.
سال سوم راهنمايي:
اوايل سال تحصيلي جديد بود و من خوش حال از اينكه با همه ي دوستام توي يك كلاس افتاده بوديم : 3/3
به نديدن خانم عزيززاده عادت كرده بودم و بهش وابسته نشده بودم!
فكر كنم كه دومين روز از مدرسه ها بود كه من خانم عزيززاده را از پشت پنجره ي دفتر مدرسه ديدم!
با خودم گفتم: مهم نيست معلم علوممان باشد يا نه !!! نمي دانم چرا اين را در دل خودم گفتم!!!
آنروز اولين جلسه بود كه علوم داشتيم و خانم عزيززاده وارد كلاس شدند. خيلي خوش حال شدم!!!
يكي يكي اسم هايمان را مي پرسيد تا اينكه نوبت به من رسيد .
من ديگه ميز اول نمي نشستم! شيطون تر شده بودم و با بقيه دوستام سه ميز آخر رديف كنار پنجره را برگزيديم!!!!
گفتم: فاطمه ......
در همين حين نگاهي به من انداخت و گفت چشمت چي شده ؟!!!
من هم گفتم هي چي خانم! (آخه چيزي نشده بود!!!!) نمي دونم چي ديده بود!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد ....
|